|
مینویسم شاید که از بار تنهاییم کاسته شود
|
كاش كسي توي دلمون پا نميذاشت.كاش اگه پا ميذاشت دلمون
رو تنها نمي ذاشت . كاش اگه تنها ميذاشت..
رد پاش رودلمون جا نمي ذاشت......![]()
مدت زیادی از زمان ازدواجشان می گذشت و طبق معمول زندگی فرازو نشیبهای خاص خود را داشت .یک روز زن که از ساعات زیاد کاری شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می دید زبان به شکایت گشود و باعث نا امیدی ش. هرش شد.مرد پس از یک هفته سکوت همسرش با کاغذ و قلمی در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر انچه را که باعث ازارشان می شود بنویسند ودر مورد ان ها بحث و تبادل نظر کنند
زن که گله های بسیاری داشت بدون این که سر خود را بلند کند شروع کرد به نوشتن.مرد نیز پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر نوشتن را اغاز کرد
یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذها را رد وبدل کردند.
مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند امازن با دیدن کاغذ شوهر خجالت زده شد و بهسرعت کاغذ خود را پاره کرد.شوهرش در هردو صفحه این جمله را تکرار کرده بود: "دوستت دارم عزیزم"
آن هنگام که آن بوته خار بر روی زمين تنها بود
خداوند گل سرخی را درکنارش رويانيد ...
آن گل در کنار بوته خار شکفت .............
خداند برگشت و آن گل را از روی زمين با خود به
آسمان برد .
اما آن گل ديگر هرگز نشکفت .........
نشکفت آری آن گل سرخ ريشه اش را کنار آن بوته
روی زمين جا گذاشته بود
آخر آن گل به آن بوته خار دل بسته بود
درآن هنگام بود که خداوند گريست .. گريست و عشق
را آفريد .....
پرونده پدر
نامت چه بود؟
- ادم
فرزند؟
- من را نه مادری نه پدر بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد؟
- بهشت پاک
اینک محل سکونت؟
- زمین خاک
ان چیست بر گرده نهادی؟
- امانت است
قدت؟
- روزی چنان بلند که همسایه خدا اینک به قدر سایه بختم به روی خاک
اعضای خانواده؟
- حوای خوب و پاک قابیل خشمناک هابیل زیر خاک
روز تولدت؟
- درروز جمعه ای به گمانم روز عشق
رنگت؟
- اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه
چشمت؟
- رنگی به رنگ بارش باران که ببارد زاسمان
وزنت؟
- نه انچنان سبک که پرم در هوای دوست نه انچنان وزین که نشینم براین زمین
جنست؟
- نیمی مرازخاک نیم دگر خدا
شغلت؟
- در کار کشت امیدم به روی خاک
شاکی تو؟
- خدا
نام وکیل؟
- ان هم فقط خدا
جرمت؟
- یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟
- همین!!!
حکمت ؟
- تبعید در زمین
همدست در گناه؟
- حوای اشنا
ترسیده ای؟
- کمی
زچه؟
- که شوم من اسیر خاک
ایا کسی به ملاقتت امده است؟
- بلی
که؟
- گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟
- دیگر گلایه نه ولی ...
ولی که چه؟
- حکمی چنین ان هم به یک گناه!!؟
دلتنگ گشته ای؟
- زیاد
برای که؟
- تنهافقط خدا
اورده ای سند؟
- بلی
چه؟
- دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟
- بلی
چه کس؟
- تنها کسم خدا
در اخرین دفاع؟
- می خوانمش چنانکه اجابت کند دعا
اگر زندگي يك. پرتقال در دستتان نهاد، آن را پوست بكنيد و به دنبال دوستي باشيد تا با او قسمت كنيد
هروقت كه دل كسي را شكستيد روي ديوار ميخي بكوب تا ببيني كه چقدر دل شكستي هروقت كه دلشان را بدست آوردي ميخي را از روي ديوار بكن تا ببيني كه چقدر دل بدست آوردی اما چه فايده كه جاي ميخ ها بر روي ديوار مي ماند
دوست داشتن درست مثل ايستادن در سيمان خيس ميمونه که هر چه بيشتر توش بموني سخت تر جدا ميشي، و اگر هم بتوني ازش بيرون بياي حتما رد پات باقي ميمونه
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
از کسی نیس که نشونی تو نگیرم
به تو روزی میرسم من که بمیرم
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
تا قیامت توی دستای حقیرم
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
من که از اول قصه گفته بودم
غیر تو با سایه م نمی جوشم
بهر هر ياري كه جان دادم به پاس دوستي
دشمني ها كرد با من در لباس دوستي
كوه پا بر جا گمان ميكردمش دردا كه بود
از حبابي سست بنيانتر اساس دوستي
بسكه رنج از دوستان باشد دل ازرده را
جاي بيم دشمني دارد هراس دوستي
جان فدا كرديم و ياران قدر ما نشناختند
كور بادا ديده حق ناشناس دوستي
دشمن خويشي رهي كز دوستداران دوروي
دشمني بيني و خاموشي بپاس دوستي
رهي معيري
نمی دونم چرا اینقدر دلم گرفته!یه غم عجیبی تو دلمه.یه چیزی تو دلم سنگینی میکنه.حتی اشکامم در نمیان تا کمی شاید ارومم کنند.تنهام.کسی خونه نیست. خودمم و خدای خودم.شاید گرفتگی هوا هم بی تقصیر نباشه.
شایدم به خاطر جروبحث و حرفای مامان و باباست.شایدم به خاطر جریانیه که یکی از دوستام چند روز پیش برام تعریف کرد.مطمئنا تمام این مسائل توی ناراحتی من دخیلند.
دلم به حاله خودم خیلی میسوزه.واقعا از ته قلبم احساس میکنم برای کسی مهم نیستم.بود و نبودم برای هیچکی مهم نیست.هیچکی از نبودن من دلش غصه دار نمیشه.هیچکی دلش برای من تنگ نمیشه.هیچکی از دوری من دلش نمیگیره و به یاد من نمی افته.تنهاییم چه قدر بزرگه.
بابا حتی میگه دیگه خرج تحصیلت رو نمیدم.به چه جرمی؟!خودم هم نمیدونم.
مامان میگه به خاطر تو زندگیم داره خراب میشه با شوهرم همش بحث دارم.
به کی میشه اعتماد کرد و حرف دلت رو بزنی که مطمئن باشی فردای روزگار همون رو چماق نمیکنه تو سرت بزنه.
میگن درس بخون اخه با کدوم فکر ازاد.دلم هم نمیخواد نفس بکشم چه برسه درس بخونم.نا امید نیستم فقط نمیدونم به چه جرمی دارم مجازات میشم.
یعنی منم روی ارامش رو میبینم یعنی میشه منم یه روزی یه زندگی داشته باشم که توش ارامش باشه به جای استرس واضطراب.
هیچکی دوستم نداره .حتی نمی تونم درست و حسابی چیزی بنویسم .
خیلی خرابم.
این بار فقط شنونده بودم خیلی وقته که شنونده شدم تمام توهینها و تهمتا رو دارم تحمل میکنم.ظاهریاروم .همه هم ازم توقع دارن خوددار باشم و بر اعصابم مسلط.همه حرفا رو نمیشه زد.وگرنه اونوقت بهم اینقدر نمی گفتن خوددار باش.اونوقت شایدحق رو بهم میدادن.اماحیف که نمتونم و نمیشه خیلی از حرفا روزد.